تبليغاتX
ღ♥ღچشمای تو افسانه نیستღ♥ღ
 


ღ♥ღچشمای تو افسانه نیستღ♥ღ

 
درد و دل
نویسندگان
آثار بجا مانده از یک عاشق
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا

امروز دلم به اندازه ی تمام روزهای پائیزی، گرفته است....آسمان چشمانم به اندازه ی تمام ابرهای بهاری، بارانی است و قلبم انگار به اندازه ی سردترین روزهای زمستانی، یخ زده است...اما وجودم در این کوره ی داغ تابستانی دارد می سوزد...چهارفصلی است انگار، سرزمین دقایق من! دلم گرفته... کلافه ام... از خودم و سادگی ام حالم به هم می خورد! نمی دانم چطور باور کردم؟ چطور حرفهایت را باور کردم؟ من؟ من با آن همه ادعای زیرکی چطور خام آن حرفها شدم؟یادم آمد! حرف هایت را در کادوی هزار کلمه ی عاشقانه پیچیده بودی، و من مثل کودکی بازیگوش، شوق باز کردن کاغذ کادو را داشتم و دیدن احساسی که توی آن جا خوش کرده بود.. چه ساده بودم من، که مثل کودکی هایم فریب طعم شیرین آب نبات را خوردم ... باز هم کام لحظه هایم شیرین شد از طعم کلمات عاشقانه و عقل رنگ باخت در شوقِ معشوق بودن!!آن قدر به گوشم خواندی که دوستت دارم، که بی تو زندگی بی معناست، که تو نیمه ی گمشده ام هستی و ... که باورم شد. باور کردم که دوستم داری و یادم رفت که روزی به خودم قول داده بودم که گول حرفهای عاشقانه را نخورم و واقع بین باشم. یادم رفت به خودم قول داده بودم که همیشه از عقل کمک بگیرم در انتخاب های زندگی ام... بیچاره عقل! در پشت حصارهایِ بلندِ زندانِ احساس، چنان محبوس بود که راهی به بیرون نداشت و فریادهایش به گوش هیچ کس نمی رسید، حتی من! انگار صدای هشدارهایش را نمی شنیدم. عاشقم بودی! خودت گفتی! خودت گفتی که می آیی و من را تا اوج قله ی سعادت، تا کاخ سپید آرزوها می بری! یادت هست؟ خودت گفتی که عشقم در خانه ی قلبت مأوا گزیده، برای همیشه!خودت گفتی که حتی مرگ، توان جدا کردن ما را ندارد!خودت گفتی که این عشق در وجودت ریشه دوانده و قطع این درخت مساوی است با مرگ تو!خودت گفتی که این عشق، مرهمی است بر زخم تنهایی ات!خودت گفتی که کودک ناآرام قلبت، در آغوش این عشق آرمیده است و جدایی از این عشق، مثل جدایی کودکی از مادر، ناممکن است!خودت گفتی... پس چه شد که تمام این حرف ها را فراموش کردی و رفتی؟ چطور شد که رهسپار دیار آینده شدی بی من؟چطور شد که عشقم را از خانه ی دلت راندی؟چه چیز ما را از هم جدا کرد که از مرگ قوی تر بود؟ چگونه ریشه های این درخت را خشکاندی در وجودت؟چه چیز مرهم زخم تنهایی ات شد، که از عشق آرامش بخش تر بود؟ چگونه این کودک را از آغوش مادرش ربودی؟ آه! تو چه کردی؟دست دلم را گرفتی و به شهر خیال آوردی تا ساکن کاخ آرزوها شود، پس چگونه راضی شدی که در زندان کابوس ها رهایش کنی؟چگونه توانستی با من چنین کنی؟ تو عاشق نبودی، تو فقط ادعای عاشقی داشتی!آه! اگر من عاشق می شدم عزیزم، عشقم فقط بر زبانم نبود، بلکه از دلم برمی آمد. عشقی که از افق دل طلوع کند، غروبی ندارد.مطمئنم اگر من عاشق می شدم، واژه ی عشق را اینقدر ساده خرج نمی کردم، که روزی واژه هایم تمام شود و زبانم معطل بماند که چه بگوید؟! دلت عاشق نبود، عزیزم! اگر عاشق بودی، اگر مرا می خواستی، با دیدن اولین مانع، جا نمی زدی! اگر عاشق بودی اصرار می کردی و راهی می جستی برای وصل، نه بهانه ای برای جدایی!اگر عاشق بودی، اگر واقعاً، آن طور که می گفتی دوستم داشتی، اینقدر زود به دنبال بت دیگری نمی گشتی که در بتخانه ی دلت بگذاری و بپرستی اش! تو به عشق ایمان نداشتی که اینقدر زود کافر شدی!اگر عاشق بودی، می دانستی که خدای عشق، یکی است..این عشق نبود، هوس بود. عشق ماندنیست، و هوس گذرا! و تو گذشتی... دلم به درد آمده، دشنه ی بی وفایی، قلبم را مجروح کرده؛ بیچاره دلم، گوشه ی ویرانه های وجودم، افتاده و جان می دهد! بیچاره دلم! مُرد و دست آخر هم یک عاشق حقیقی به عمرش ندید!حق داشت بینوا، که درهای خانه اش را بسته بود به روی مدعیان عشق! می گفت اگر عاشق حقیقی باشند، بالاخره راهی به درون خانه می جویند، و اگر نباشند، حتی اگر درها را باز هم بگذاری، می آیند و می روند و حتی ردِ پایشان، بر پیکر ثانیه هایت باقی نمی ماند!آه! دلم گرفته! احساس می کنم فریب خورده ام... کلاه عاشقی را بر سر دلم گذاشتی و رفتی... دلم گرفته! دلم به اندازه ی تمام روزهای پائیزی گرفته است...آسمان چشمانم به اندازه ی تمام ابرهای بهاری بارانی است...و قلبم انگار به اندازه ی سردترین روزهای زمستانی، یخ زده است...اما وجودم در این کوره ی داغ تابستانی دارد می سوزد... داغی است بر دلم که می گدازد جگرم را...چهارفصلی است انگار سرزمین دقایق من


نويسنده: افشین و سمیرا مورخ: دوشنبه یازدهم آبان 1388
|+|
سلام

از همتون ممنونم که به وبلاگ ما سر زدین > و واسمون دعا کردین ...

من و سمیرا اولین مطلب این وب رو با هم نوشتیم ولی از این به بعد رو تنهایی ادامه میدم . آخه سمیرا واسم نموند . باز هم همون قصه ی همیشگی . همون قصه ی عاشق و معشوقی که عاشق هیچوقت به معشوقه اش نمیرسه .

{سمیرا جان اگه هنوز به وبلاگمون سر میزنی بدون که افشین هنوز دیوونته . منتظرم . هر روز و همیشه}


ادامه مطلب

نويسنده: افشین و سمیرا مورخ: یکشنبه دهم آبان 1388
|+|
به خدا دوست دارم
هانی خوشکلم     افشین قشنگم

بخدا به جون جودم دوست دارم  تو چرا جدیدا اینجوری شدی باهام؟
جون سمیرا باور کن دوست دارم عزیزی.   همیشه هم دوست دارم.

 


نويسنده: افشین و سمیرا مورخ: یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387
|+|


نويسنده: افشین و سمیرا مورخ: یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387
|+|

سجده عشق

من هستم و تو هستی و یک فاصله بین ما !
من تنها هستم و عاشق هستم و دلتنگ یار
!
لحظه هایی بود که هر گاه دلتنگت میشدم کار من اشک ریختن بود و غصه خوردن
!
مدتیست که دیگر دلتنگت نمیشوم ، بر سر سجاده عشق سجده میکنم و تو را دعا میکنم
!
با خدا راز و نیاز میکنم
!
آخر سر یک سجاده خیس به جا می ماند و یک دل خالی از درد و دلتنگی
!
کار من شب و روز راز و نیاز با خداست ، دو چشم خیس و یک دل خالی از درد سهم من از دیدار با اوست
!
سجده میکنم در برابر او که ما را یاری میدهد ، و روزی ما را به هم خواهد رساند
!
من که امیدوارم به فرداهای با تو بودن ، تو نیز با امیدواری من امید داشته باش به خدای خویش
!
من هستم و روز و شب راز و نیاز با خدا ، یک دل پر از راز هست و تو هستی که تنها نیاز منی
!
بعد از ذکر کلام خدا ، نام مقدس تو را زمزمه میکنم ، برای خدا ، برای دلم
!
ما را به هم برسان ای بخشنده ترین ، ای مهربانترین
!
ما تنها امیدمان تویی ، تنها تویی که میتوانی خوشبختیمان را تضمین کنی
!
عشق ما پاک است ، قبله ما مقدس است ، این زیباترین لحظه عاشقیست
!
وقتی درد دلم را با خدای خویش در میان میگذارم ، احساس آرامش میکنم ، احساس میکنم او که تنهاست درد مرا میفهمد و میداند که من چه آرزویی را در دل دارم
!
کار من شب و روز دعاست ، به خدا عشق ما بی ریاست
!
عشق ما مقدس است ، خدا با ماست ، همین برای من و تو بس است
!
سجده میکنم در برابر او ، دعا میکنم تو را ، و میگویم راز دلم را با او و از او میخواهم که مرا به تنها آرزویم که رسیدن به تو است برسان


نويسنده: افشین و سمیرا مورخ: چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386
|+|

نگاهم کن


صدایم کن ، که صدایت آرامش من است!
نگاهم کن ، که درون چشمانت برایم طلوع یک دنیا عشق و محبت است
!
دعایم کن ، که دعای تو تضمین فرداهای زیبای با تو بودن است
!
نوازشم کن ، که دستان پر مهرت گرمی گونه های سرد و خیسم است
!
باورم کن ، که با باور تو من عاشقترینم
!
اشکهایم را پاک کن ، حالا نگاهم کن ، کمی با من درد دل کن ، مرا آرام کن
!
بگذار سرم را بر روی شانه هایت بگذارم ، بگذار دستانت را بفشارم ، بگذارم بگویم چقدر دوستت دارم ، مرا باور کن
!
با آن چشمهای زیبایت نگاهم کن ای عشق من ، نگاه تو مرا دیوانه تر میکند
!
نگاه زیبایت را باور دارم ، زیرا درون آن یک دنیا محبت میبینم
!
نگاهت را باور دارم زیرا در نگاهت معنای واقعی عشق را می بینم و کلمه دوستت دارم را میخوانم و با تمام وجود حس میکنم که چقدر مرا دوست داری
!
با نگاه عاشقانه ات نام مرا صدا میکنی و میگویی که تنها مرا داری
!
با نگاه عاشقانه ات راز دلت را میدانم و میگویم که محرم رازهایت هستم

نگاهم کن که نگاهت مرا به این باور می رساند که ما هر دو یک عاشق واقعی هستیم! با نگاه درون چشمهای زیبایت راز دلت را میخوانم و این را میدانم که تو بهترینی! تو همانی هستی که لایق منی !
نگاهم کن ، با نگاهت صدایم کن، با صدایت آرامم کن
!
نگاهم کن ای عشق تا با نگاه به آن نگاه عاشقانه ات احساس خوشبختی کنم


نويسنده: افشین و سمیرا مورخ: چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386
|+|

روزي هزار بار بر صفحه دل بنويس: ميان بودنش و نبودنش تنها يك حرف فاصله است! به همين سادگي و من روز و شب جريمه سنگين رفتنت را پرداختم و جز دل كه روزي هزار بار خراش افتاد كسي نفهميد كه از ب بودنت تا ن نبودنت فاصله تا بي نهايت


نويسنده: افشین و سمیرا مورخ: یکشنبه دوازدهم اسفند 1386
|+|

بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است : « كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها انگلستان را هم بزرك ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ? شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم


نويسنده: افشین و سمیرا مورخ: یکشنبه دوازدهم اسفند 1386
|+|
يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره . يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم

نويسنده: افشین و سمیرا مورخ: چهارشنبه هفدهم بهمن 1386
|+|
... .
نمي دانم. شايد حق با تو باشد. من تو را بسيار آزرده ام و تو را فرصت و مجال آن نيست که در ناگفته های خودت و ناشنيده های من ، دليلی بياوری که مرا به خودم باز گرادند. برای من هميشه زمستان است.و تو را نيز می دانم که کمتر از من زجر نکشيده ای. می دانم دلتنگ بوده ای . می دانم سختی کشيده ای . می دانم بسيار صبوری کرده ای.و می دانم لايق پرستيدن هستی، که اگر نبودی تو را محبوب خود خطاب نمی کردم. من به جهنمی که در آن، روزگار می گذرانم راضی تر هستم . گويا من آنقدر ترسناک هستم که ديدار من تو را می آزارد، که اگر چنين نبود بگو چه شد که بی ديداری اي روح من! به جهنم می روم تا بهشتت را آلوده حضورم نکنم. که مبادا تو را بيازارم. که گويا حضور من، آنچنان برايت ناگوار است که در دعاهايت می گويی :" خدايا ! به من آرامش و اطمينان و قدرتي عطا كن كه جز تو هيچ نبينم."و اين جسم را جهنمي لايق !!!! من اينجا عشق را باور نمی دارم من اينجا مرگ عاشق را به چشمان خودم ديدم که جرمش عشق ورزی بود من اينجا از خلايق هم گريزانم و می دانم که آنان خنده هاشان نيز مصنوعی ست و گلهای اتاق خانه شان هم جنس رنگ و کاغذ و موم است و گر بر چهره شان آرايشی هم هست می خواهند، تا پنهان کنند از هم سياهی درون شان را من اينجا در ميان نفرت و کينه گرفتارم و آنانی که از عشق و محبت قصه می گويند خداشان نيز می داند دروغ است آنچه می گويند به روی بوم هاشان جای گل طرح قفس دارند که در آن عشق زندانی است من اينجا آشنايی را نمی بينم که هر لحظه، به هر جا ، هر کسی نقابی از دورويی بر سرش دارد من اينجا دستهای سرخ می بينم و خنجرهای خون آلود که قصد کشتن انسانيت دارند و از کشتار گلهای شقايق هم به دل رحمی نمی دارند من اينجا قصه های مرگ می خوانم و می دانم که هابيل بشر مقتول قابيل حسادت شد من از مردن نمی ترسم ولی از کشتن انديشه می ترسم و از اعدام آزادی ! به يادت و با يادت خواهم زيست. ولی تنها نخواهم بود . چرا که يادت با من است و من با ياد تو هرگز تنها نخواهم لباس شادی بر تن کن. من مرده ام. من همين چند لحظه پيش ، تمام آنچه که به زندگی معنا می دهد را از دست داده ام . سکوتت مرا کشت. ديوانه شدم. نفس نفس می زنم. انگار کسی گلويم را با دستانش گرفته است و دارد خفه ام می کند . گويا جسمی سنگين روی قفسه سينه ام گذاشته اند. وجودم را اندوهی مبهم فرا گرفته است. غمی غريب در درونم لانه کرده است و هر لحظه ندای غم بر خانه دلم می خواند. اين خانه بوی غم می دهد. شادی از من رخت بر بسته است. آسمان ،آبی اش را از من دريغ می کند و تو لبخندت را........... اگر من مزاحم تعالی و رشد و پيشرفت و خوشبختی تو هستم ( که هستم ...چون من از خاکم و تو از نور )، تو را با آرزوهايت تنها می گذارم. و خودم را با تنهايی هايم سر گرم می کنم . من بر سر نذر و پيمانم هستم. تو هم به سراغ زندگی ات برو. و اگر يک خداحافظی ساده از من، برايت سخت است، بهتر است آنرا فراموش کنی .... من از خواسته ام می گذرم , هنوز هم دوستت دارم. و آزادی ات را مقدم بر عشق خود می دانم.آزاد باش و به سوي خدا برگرد ..........

نويسنده: افشین و سمیرا مورخ: یکشنبه هفتم بهمن 1386
|+|

تكيه به شونه هام نكن من از تو افتاده ترم ما كه به هم نمي رسيم بسه ديگه بزار برم كي گفته بود به جرم عشق يه عمري پرپرت كنم حيف تو نيست كنج قفس چادر غم سرت كنم من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها نه برده ي حلقه به گوش نه ناجي فرشته ها من عاشقم همينو بس غصه نداره بي كسيم قشنگيه قسمت ماست كه ما به هم نمي رسيم


نويسنده: افشین و سمیرا مورخ: جمعه سی ام آذر 1386
|+|
یک عشق عروج است و رسیدن به کمال

یک عشق غوغای درون است و تمنای وصال

یک عشق سکوت است و سخن گفتن چشم

یک عشق خیال است و خیال است و خیال... .


نويسنده: افشین و سمیرا مورخ: شنبه بیست و چهارم آذر 1386
|+|
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي


اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي تا من بر سکوت نگاه تو رازهاي يک عشق


زميني را با خود به عرش خداوند ببرم


اي کاش مي دانستي


اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است


اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي


که اين غريبه ي تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد


اي کاش مي دانستي


اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم مي کردي همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش


رنج کشيده اي و سال ها برايش گريسته اي


اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي


غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را


اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم ...دوستم مي داشتي


همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد


کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم و مرا از اين عذاب رها مي کردي


اي کاش تمام اينها را مي دانستي


دوستت دارم

دوست داشتن همیشه گفتن نیست

گاه سکوت است و گاه نگاه

و این درد مشترک من و توست

که گاهی نمی توانیم در چشم هم نیز نگاه کنیم



نويسنده: افشین و سمیرا مورخ: شنبه بیست و چهارم آذر 1386
|+|
يک به اضافه يک مي شود دو


من به اضافه تو مي شويم تو



دو منهاي يک مي شود يک



تو منهاي من مي شود تو



به خاطر همين است که فکر مي کنم موجوديت من در همان دايره کوچک


زير علامت سئوال خلاصه مي شود



و تو چه بدون من چه با من هميشه تو مي ماني ....

نويسنده: افشین و سمیرا مورخ: شنبه بیست و چهارم آذر 1386
|+|

نويسنده: افشین و سمیرا مورخ: شنبه بیست و چهارم آذر 1386
|+|

سلام

این اولین پست من و سمیرا جونم هست .

امیدوارم خوشتون بیاد . راستی نظر یادتون نره . 


نويسنده: افشین و سمیرا مورخ: شنبه بیست و چهارم آذر 1386
|+|
مطالب پیشین
بزرگترين وبلاگ عاشقانه


به خدا دوست دارم






... .

Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie

JavaScript Codes